|
جرم من چیست ؟ جرم من چیست که شیدای نگاهت شده ام آن قدر واله که انگشت نمایت شده ام جرم من چیست که در کلبه تنهایی خویش زاهد گوشه محراب لبانت شده ام آخر ای اختر تابنده به دامان سپهر جرم من چیست که رسوای زمانت شده ام آمدی ساده نشستی به گلیم دل من جرم من چیست که معشوق نوازت شده ام ای که از شور جوانی خودت سرمستی ساغری نوش که ساقی شرابت شده ام آمدی ساده نشستی و چو طوفان رفتی هیچ انگار ندیدی که خرابت شده ام رفتی و بی خبر از خویش نمودی ما را لحظه ای چند نظر کن نگرانت شده ام ای که از حال دل من خبری نیست تو را با خبر باش که من چشم به راهت شده ام
خدايا، از چند صباح پيش كه در وادي شبشكنان قدم گذاشتهام، تا به حال تعداد كثيري از همقطارانم بار سفر بستهاند و عزم ديدار دوست نمودهاند؛ اما من روسياه، از كاروان عقب افتادهام. ياران در روشنايي مهتاب به طرف صبح سپيد حركت كردند، اما من، شب را به شب پيوند زده و در تاريكيها راه گم كردم. گاهي فجر صادق را ديدم، اما در حركت به سوي آن سستي ورزيدم. اين بار تصميم گرفتهام با توكل به معبود، خويشتن را به جمع كاروانيان برسانم. ياورا، ياريام كن تا اين راه را به سرعت بپيمايم. از دستنوشتههاي شهيد عباس محمدي
عشق يعني قطره و دريا شدن عشق يعني مستي و ديوانگي - عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر - عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار آويختن - عشق يعني اشك حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن - عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن - عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني انتظار و انتظار - عشق يعني هرچه بيني عكس يار عشق يعني ديده بر در دوختن - عشق يعني در فراقش سوختن عشق يعني لحظه هاي التهاب - عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني سوز ني ، آه شبان - عشق يعني معني رنگين كمان
خون من اکنون تيره چون قير مذاب است شوق و اميد و آرزو ... ديری ست ديری ست کوچيده اند از نيمه ويران خانهءِ دل دانم که اين رفتنشان را آمدن نيست. از آنچه با من بوده اکنون مانده برجا شعر و کتاب و نفرت و غمهای انبوه روزی کتاب ار غمگسار هستيم بود امروز در خونم چکاند زهر اندوه. سنگ صبورم بوده ار روزی سرودم امروز افسوس ترکيده و پاشيده از هم ، يا طاقتش کمتر زسنگ ديگری بود يا آنکه سنگين بوده بار کوه ماتم. اکنون منم بيزار از هرکس زهرچيز بيزارم از آن کس زراه رفته برگشت يا آنکه از پس کوچه های تيره بگريخت ندروده باغی را ، گياه ديگری کشت. بيزارم از آن کس چو شادی را گران يافت بال پرستوی قشنگش راشکسته طاووس خودرا بال بگشوده است و هر روز چون غنچه ای بربستر يک شاخه رسته.
هرشب که می افتم درون بستر خويش خواهم نبينم آفتاب کينه جو را هرکس بدل می پروراند آرزوئی من ، می کشانم لاشه های آرزو را. هرکس که می خيزد سحر از بستر خويش شوقی ، اميدی ، يا خيالی در سر اوست يا با سرابی می فريبد خويشتن را يا خون سرخ زتدگی در پيکر اوست. من با کدامين کوشش و نيرنگ و پندار از خواب خيزم بگذرانم زندگی را ؟ گيرم فريب تازه ای در خون من رست آخر چه سازم اين غم درماندگی را اندوه من تنها زمرگ آرزو نيست: بال و پر مرغ فريب من شکسته آوخ کبوترهای برزخ آفرينم بگريختند از بام يک يک ، دسته دسته.
خاطره ها چه شبها ، چه شبها ميان بستر آرام ساحل دل من دل ديوانهء من بسان کشتی دريانوردی ز دريائی عظيم و جاودانه ... گذر کرد ؛ بياد موجهائی - که هنگام توفان - به فرق و پيکر و پروانه اش خورد ؛ زچشمان خمارم اشک افشاند .
زندگی ادامه داره حتی وقتی ما ، نباشیم اگه اشنا بمونیم یا مث غریبه ها ، شیم زندگی همینه جونم گاهی همرنگ خزونه با حقیقت جون می گیره گاهی هم ، رنگین کمونه گاهی هم مثل یه ماهی توی یک تنگ طلائی اره رسم دنیا اینه چه بخواهی ، چه نخواهی...
بیا تا که بدانی رازمن چیست دلیل نغمه های ساز من چیست اگر خوردم زمین و خسته گشتم دوباره ماندن و اغاز من چیست در این سرمای بی روح زمستان بهار غنچه های ناز من چیست بیا تا من بدون پرده پوشی بگویم این پر پرواز من چیست
چقدر دلم گرفته مثل شبای تاریک
با سلام.
از اینکه حرف های دل مرا می خوانید متشکرم.من از دنیا خسته ام چون دیگر کسی به دیگری اعتماد ندارد همه دنبال ثروت و مقام هستند نمی دانم شاید خدا می خواهد ما را امتحان کند.داشتم میگفتم آری دیگر کسی از روی عشق با کسی هم کلام نمی شود خب تقصیر آنها هم نیست آنها یا میخواهند نیاز جنسی یشان را برطرف کنند یا به خاطر پول طرف است که با او ازدواج می کند.من هم در این وسط بیکس و تنها حسرت عشق هایی مانند لیلی و مجنون را می خورم ولی چه فایده دیگر چه کسی به این حرف ها گوش می کند من عشقی را دوست دارم که بعد ازدواج نیز عتش عشق و به هم رسیدن از بین نرود ولی افسوس که این روز ها پسری با دختری دوست می شود ولی در اینجا عشقی وجود ندارد زیرا هر دو با افراد دیگری نیز دوستی مثلآ عشقی بر قرار میکنن. شاید دیگر کسی نباشد با که بعد ها درد و دل کنم و شاید دیگر کسی نباشد که با او عشقم را تقسیم کنم من گفتم و رفتم چه فایده.......یاعلی
1-یک روز یک قورباغه با زنبور ازدواج می کنه ، قورباغه میگه قوقو قوربونت برم ، زنبور میگه وز وز وز وظیفته.
2-قاضی :هر کس تو جلسه دادگاه حرف بزنه ، دستور میدم بیرونش کنند، زندانی:اقای قاضی منم حرف زدم. 3-زندگی مانند قصه مرد یخ فروش است. از او پرسیدند ، فروختی؟ گفت ، نخریدند ، تمام شد. 4-سه چیز از شمع اموختم ، ایستاده بمیرم! بی صدا بمیرم! برای دوست بمیرم. 5-کی گفته اقیانوس عشق ساحل نداره ؟ تنبل پارو بزن. 6-به من زنگ نزن ،اس.ام.اس نفرست،پیشم نیا،سعی نکن منو ببینی،چون دیابت دارم و دکترها توصیه کردند از افراد شیرین مثل تو دوری کنم. 7-همیشه قبرستانی در قلبت برای خاکسپاری خطای دوستانت بساز. 8-مواد لازم برای درست کردن مردها ! مواد خود را حرام نکنید ، مردها درست شدنی نیستند؟! 9-زندگی مثل بازی گل یا پوچ میمونه ، با تو گل ، بی تو پوچه. 10-خدایا به انان که ادعای عاشقی تو را دارند، بیاموز که بزرگترین گناه ، شکستن دل ادمیان است. 11-یه بنده خدایی حوصلش سر میره ، زنگ خونشونو میزنه و در میره. 12-گل اگر خشک شود ، ساقه ان میماند ، دوست اگر دور شود ، خاطره اش میماند. 13-دوست خوب، درست مثل درشکه در روز بارانی کمیاب است. 14-غروب پایان خورشید نیست. 15-هرگز در زندگی به کسی اخم نکن، چون ممکن است یه نفر به لبخند تو زنده باشه. 16-مرگ از زندگی پرسید چرا من تلخم و تو شیرین ؟ زندگی در پاسخ گفت : چون من دروغم و تو حقیقت. 17-همیشه دلیل شادی کسی باش ، نه قسمتی از شادی او. همیشه قستی از غم کسی باش ، نه دلیل غم او. 18-اولی: اگر کسی بنزین بخوره چی میشه ؟ دومی : سرعتش انقدر زیاد میشه که در عرض چند دقیقه به اون دنیا میرسه. 19-به خدا نگویید که مشکل بزرگی دارم ، به مشکل بگویید که خدای بزرگی دارم. 20-دیشب دفترچه قسطامو ورق میزدم ، تمومی نداشت ، تا اخر عمر بدهکار مهربانیاتم. امیدوارم تونسته باشم رضایتتونو جلب کنم لطفا با نظراتتون منو تو یه بهتر کردن وبلاگ کمک کنید . از حضورتان در این وبلاگ متشکرم... رضابایرام زاده
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است با ریشه چه می کنید
يادم آيد تو به من گفتـــــــي : از اين عشــــــــــق حذر كن لحظه اي چند براين آب نظـــــــــر كن آب آئينه عشــــــــــق گـــذران است توكه امروز نگاهت به نگاهـــــــي نگران است باش كه فردا دلت با دگـــــــــــران است تا فراموش كني چندي از اين شهــــــر سفر كن با تو گفتم : حذر از عشــــــــــق ؟ ندانم سفر از پيش تو هرگــــــز نتوانم 0000000000000 نتوانم روز اول كه دل به تمناي تو پرزد چون كبوتــر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي ، من رميدم ، نه گسستم باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو افتادم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشــــــــــق ندانم 000000000000. نتوانم اشكــــي از شاخه فروريخت مرغ شب ، ناله ي تلخــــــــي زد و بگريخت (كوچه ، فريدون مشيري )
قلب من بیدار شو
که وصال یار نزدیک است
به سوی او بشتاب
افسوس که قرن ها در خواب بوده ای
قلب من بیدار شو
یار سراغت را گرفته است
دلتنگ که می شوم، در خیالم بارها و بارها ظهور می کنی.
سکوت که می کنم، در ذهنم زمزمه ی عشق می شوی.
به خواب که می روم، رویای شبانگاهم تویی.
و در بیداری، تمام وجود من...
تو را که اندیشه می کنم، دلم آرام می گیرد.
گاهی حس می کنم گریز می زنی از کودکانه های سرشارم. اما...
خود نیز پر می شوی از کودکانه هایی که آینه ی کودکانه های من است.
تمام روز ترانه می خوانم.
ترانه هایی با نوای عشق...
سروده های آتشین...
نغمه های دلنشین...
به نسیم اگر گوش بسپری، خواهی شنیدشان.
باز هم دلم هوس باران کرده. همان بارانی که گیسوانت را نم دار می کند و بر گونه هایت می غلتد!
همان بارانی که دوست داریم تا آسمان به سویش دوان دوان پیش برویم و با اشتیاق ابر عشق بازی کنیم!
هرچند برای شوق نم باران دلم تنگ شده، اما آفتاب عالم تاب برایم تکراری نمی شود.
چون یادم می آورد درخشش چشمانت را، آندم که با عشق به چشمان مشتاقم می نگری!
چون حرارتش گرمم می کند، درست مثل آتشین ترین بوسه های عاشقانه!
می خندی، می خندم!
می شکفی، می شکفم!
آغوش که بگشایی، پر می گیرم!
شبها با صدای لالایی جیرجیرک ها و بامدادان با نوای به پا خیز مرغ سحر، برایت سرود محبت می خوانم، با تمام دل!
با تو که باشم، آرامش خیالم می شوی و اطمینان قلبم!
آنگاه، دست در دستان تو تا اوج احساس بی پروا خواهم دوید!
لحظه های بی تو، دلم به دقایقی خوش است که صدای پر مهرت موجی از مهر و طنینی از سرور می شود و از پشت خط های پیوند، آرامم می کند. هرچند این عتش را می فروزد و برای دیداری دوباره تشنه ترم می کند!
بودنت را با تمام اشک ها و لبخند ها، مهربانی ها و خشم ها، اخم ها و عاشقانه ها، با تمام ستاره های تاریک و روشن، با تمام نغمه های تلخ و شیرین، بودنت را با تمام خوبی ها و باز هم خوبی هایی که داری، نیازمندم!
مباد ثانیه ای ترکم کنی که وجودم از عشق است و عشق بی تو بی جان!
می میرم بی سلام عاشقانه ات!
وقتی که می روی، در انتظار سلام دوباره ات هر چه شمردنیست می شمرم تا بازگردی!
باران می شوم، بر گیسوانت می بارم و بر گونه هایت می لغزم!
آرام دلت می شوم و خنکای وجودت، در حرارت آتشین آفتاب...
می بارم...
می بارم...
بارانی می شوم از عشق!
عاشقانه می زیم، با تو! ای همدم! ای هم راز...
نسیمی گر بوزد، مثل یک قاصدک به سویت خواهم شتافت تا پیغام دل را به قلبت هدیه کنم.
عاشقانه...
فراتر از عاشقانه دوستت دارم!
می گویند حرفی که از دل برآید ، لاجرم بر دل نشیند ... و چه حرفی زیباتر از عشق ... آتشی که از اعماق وجودت زبانه می کشد ... بگو ببینم تا به حال لرزش دلت را حس کرده ای ؟ ... منظورم همان است دیگر ، اصلاً عاشق شده ای ؟ گمان نکنی عاشقی به سادگی همین چند کلمه است ها . نه ! مگر این دل به این راحتی ها می لرزد ؟ ... ولی وقتی لرزید ، یقین کن که عاشق شده ای ... نگران راه و رسمش هم نباش ، دلت که بلرزد خودت راه و رسم عاشقی را از بر می شوی . آن وقت است که یک کرشمه ی معشوق ، مستت می کند ... خرابش می شوی ... آن وقت است که همه ات برای معشوق می شود ... نه ! ... اصلاً خودِ معشوق می شوی ... آن وقت است که هر جا بنگری جز معشوق نمی بینی ؛ یعنی نمی توانی که ببینی ...
به صحرا بنگرم صحرا تو بینم
به دریا بنگرم دریا تو بینم
به هرجا بنگرم کوه و در و دشت
نشان قامت رعنا تو بینم
این ها را من نمی گویم ها ... آن ها که عاشق شده اند می گویند ... آن ها که واژه ی مقدس عشق رابی وضو بر لب نمی آورند ... لحظه ی وصال را که دیگر نگو ... هیچ فکر کرده ای که اگر هجران معشوق نبود ، وصال هیچ وقت وصال نمی شد ؟
خوش برآی از غصه ای دل کاهل راز
عیش خوش در بوته ی هجران کنند
یادم باشد از فراق یار هم برایت بگویم ... یادم باشد ...
*یکی از پستای قدیمی رو گذاشتم ... خاطره ها دارم با این نوشته ها ... ساعت هایی رو زنده می کنن برام که حسرت چشیدن دوباره ی یه لحظه شونو دارم ...
|
About![]()
سلام. من رضا هستم .امیدوارم ازوبلاگم خوشتون بیاد.منتظر نظرات خوب شما هستم.اینم شمارم:09361496152
Archivesاردیبهشت 1388آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 تیر 1387 Links
ویترین آسمون
خبرنگار جوان |